چند روز پیش بابایی خونه بود قرار شد که اون روز شایان مهد نره و بمونه پیش بابایی و من تنهایی برم دانشگاه.صبح آرام پا شدم و داشتم لباس میپوشیدم که دیدم شایان شروع کرد به تکون خوردن منم خودمو انداختم رو زمین که منو نبینه(حالا هر روز صبح تو خواب لباس تنش میکنم و گاهی هم با گریه سوار ماشین میشه) بعد از پنج دقیقه گوش تیز کردن دیدم صدایی نمیاد یواش سرم را بالا اوردم ببینم در چه حالیه که دیدم نشسته رو تخت و داره منو نگاه میکنه  از   موقعیت موجود خنده ام گرفته بود.  رفتم کنارش خوابیدم که بخوابه  بعد از یک ربع دیدم از خواب خبری نیست منم دانشگاهم داره دیر میشه  بهش میگم عزیزم تو امروز بمون پیش بابایی من برم دانشگاه میگه نههههههههه  میگم میخوای بیای بریم مهد؟ میگه آره!!!! منو میبینین  داشتم از تعجب شاخ در میاوردم   این پسری هم هی میگه آره و سرش را به نشانه موافقت تکون میده  از اونجایی که وقت نداشتم آماده اش کنم و با خودم ببرمش  با گریه و زاری از هم جدا شدیم