سالگرد تولد وبلاگ
وقتی درد زایمانم شروع شد از بیمارستان به خاله مهدیس جونی زنگ زدم تا password اینجا را بهش بدم که بیاد بنویسه ولی تا اومدم بهش بگم پرستار مجبورم کرد موبایلمو خاموش کنم چون رو دستگاههایی که بهم وصل بود اثر میگذاشت بعد خاله مهدیس جونی اومد تو وبلاگم و اسم همه دوستهامو که لینکشون را کنار وبلاگم داشتم نوشت و رفت تک تک بهشون خبر داد( خاله مهدیس جونی روز تولدت یادم رفت این خاطره را واسه بقیه بچه ها تعریف کنم همونطوری که خیلی از محبتهای دیگه ات را یادم رفته بود که بگم ببخشید) و تو وبلاگ خودش هم خبر داد و هر بار میومد بیمارستان، خبرها را برام میاورد . اولین روزی که با بابایی جونی و شایانم بعد از یک هفته از بیمارستان اومدیم خونه یک عالمهههههههه دلم گرفته بود چون غیر از خانواده کوچیک خودمون کسی نبود و هیچ کس منتظرمون نبود
فقط بادکنکها و دست گلهایی که بابایی خودش برامون تدارک دیده بود ولی وقتی اومدم و دیدم یک عالمههههههههههههههههه پیام تبریک دارم یک عالمههههههههه خوشحال شدم(بقول ساناز جونم یک میوووووووووووون) .خوشحال از اینکه این همه دوست مهربون دارم که تنهام نگذاشتن. با اینکه شایانم تازه اومده بود تو دنیای ما و کمی وقت میبرد تا خودشو به دنیای ما عادت بده و من باید وقت بیشتری براش میگذاشتم ولی من تند تند میومدم پیغامهای شما را چند باره و چندباره میخوندم و یک عالمه انرژی میگرفتم و میرفتم در خدمت پسری، خیلی از وبلاگها یک پستشون را واسه شایانم نوشته بودم یا نامه های گروه والدین ایرانی خلاصه خیلی خوب بود من همش به خاله مهدیس جونی میگفتم شایان اصلا نمیگذاره که من واسه کسی کامنت بگذارم و تشکر کنم اونم بهم میگفت همه شرایطت را درک میکنن فکر این چیزها نباش خلاصه الان هشت ماه و پنج روز از روز زایمانم میگذره و این پسری هنوزم بهم وقت نمیده که من واسه همه دوستانم کامنت بگذارم و خیلی به ندرت این کار را میکنم ولی وبلاگ همه دوستهامو که لینکشون کنار وبلاگ گذاشتم میخونم دیگه خیلیها به تلافی اینکه براشون کامنت نمیگذارم اونها هم برام نمیگذارن
ولی خوشحالم که هستن و خاطرات پسریم را میخونن (البته اینم میدونم که پسرم این کارو کرد و اون کارو کرد چیزی برای کامنت گذاشتن نداره
) ولی فقط مامانها میتونن بفهمن که من چی میگم و داشتن یک فسقلی تو خونه چقدر زمانبر هست مثلا از دو ماه پیش یک مامان شایان دیگه برام پیغام گذاشته بود من از اون روز هر روز میخوام براش ایمیل بفرستم(چون وبلاگ ندارن) ولی مگه میتونم
خلاصه من به خاطر داشتن دوستهای خیلی خوبی که توی این یک سال پیدا کردم و همشون برام یاد آور یک عالمه خاطرات خوب هستن خیلی خوشحالم.
پسری مامان که الان تولد هشت ماهگی اش را جشن گرفتیم و الان دیگه بعد از ماهها انتظار خودش میتونه کمی از کیک تولدش بخوره باعث این دوستیها شده ممنونتم عشق مامان
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم