سلام سلام

 پسری مامان بهم اجازه نمیده من از شیرین کاریهاش بنویسم  منم اومدم بعد از این همه مدت از اولین هالوینش بنویسم یک خوبی مهاجرت اینه که یک عالمه مناسبت را باید جشن بگیری هم مراسمهای کشور خودت هم کشوری که بهش مهاجرت کردی  من واسه پسری لباس شش تا نه ماهگی ببر خریده بودم  شب هالوین شایان هفت ماه و بیست و چهار روزش بود ولی لباس براش یک عالمه کوچیک بود حالا خوبه نمودار رشد این بچه آمریکاییها همچین کم نیست  منم که این لباسه را فقط واسه همون شب خریده بودم  تنش کردم بچه ام اصلا نمیتونست پاشو راست کنه و پاش توش دولا مونده بود منم تند تند دو تا عکس گرفتم و از تنش در اوردم چون لباسه کوچیک بود شایان تا میومد تکون بخوره  شالاپی میافتاد و غر غر میکرد.آخرش هم پسرم میخواست ثابت کنه که ببر درنده است. 

صبح روز هالوین که پا شدیم من اول از همه به عادت هر روزه اول پوشک شایان را عوض کردم بعد گذاشتمش پیش اسباب بازیهاش تا بازی کنه منم کمی خونه را مرتب کنم تا اگه شب بچه ای اومد دم در شکلات بگیره فکر نکنه شلختگی خونه جزء تزئینات هالوینه .خلاصه من به کارم مشغول بودم که دیدم صدای شلپ شولوپ میاد شایان را نگاه کردم دیدم سر جاشه ولی دستش را میکوبه به زمین ولی این صدا میاد اومدم جلوتر دیدم وااااااااای  پسری مامان پوپو کرده بود و احتمالا مامانش پوشکش را بد بسته بود  پهلوی شایان پر پوپو شده و آقا دارن باهاش بازی میکنن منو میبینی اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که ازش عکس بگیرم  بعد با خودم فکر کردم کی دلش میخواد عکس پوپو اونم در این ابعاد گسترده ببینه  خلاصه از قید عکس گذشتم و شایان را بردم حموم ولی خدا را شکر که دستشو تو دهنش نگذاشت  در اون صورت باید همه شکمشو ضد عفونی میکردم اینم از اولین هالویین پسریم

دیروز عمو و زن عمو شایان پیشمون بودن  شایان فقط میخواست بغل زن عموش باشه  من به زور میگرفتمش  دو تا دستاشو میگرفت بالا و خودشو مینداخت بغل زن عمو جونیش ، زن عمو جونیش هی میخواست بهش یاد بده که غیر از مامانت بغل هیچ کس نرو  ولی شایان دوباره خودشو مینداخت بغل زن عمو جونیش و وقتی زن عموش باهاش بازی میکرد با قهقهه بهش میخندید  مامان شایان هم یک عالمه استراحت کرد بیچاره زن عمو جونیش حتی نتونست یک لقمه غذا بخوره چون حتی شایان حاضر نمیشد که چسبیده بهش بشینه حتما باید بغلش مینشست  ماه پیش هم رفته بودم تولد خاله مهدیس جونی شایان وبابایی هم رفته بودن خونه عمو جونی و زن عمو جونی و از شواهد اینجور بر میاد که اصلا احوالم را نگرفته تازه بابایی هم که اومده دنبالم  اونجا مونده و وقتی ما برگشتیم داشته با قهقهه باهاشون بازی میکرده خلاصه  این پسر ما حسابی عاشق زن عموشه.زن عمو بهش بای بای کردن را یاد داد  حالا که میخواد دست دستی را بهش یاد بده شایان باهاش بای بای میکنه حالا زن عمو گفته باید درس جدید را باهاش کار کنه که شایان دست دستی را یاد بگیره. واقعا بچه ها محبت را درک میکنن و متوجه میشن.

پسر ما با هر صدا و آهنگی میرقصه از جمله صدای پارس سگ که داره برامون با عصبانیت پارس میکنه ، صدای رد شدن مترو ، صدای قهوه جوش، آهنگهای غمگین و آروم ، وقتی میخواییم بهش دست دستی یاد بدیم ولی پسریمون باهاش میرقصه، صدای بابایی ، عمو جونی ، زن عمو جونی وقتی داره عادی حرف میزنن گاهی صبح که از خواب پا میشه فقط دیدنشون هم باعث رقص میشه، صدای اپی لیدی ، برگ درختها که باد توشون میپیچه و به هم میخورن  خلاصه هر صدایی غیر از صداهای روتین و روزمره باعث رقص پسرم میشه.

پسرم ساعت ۱۲ نیمه شب رفته خرید و تا دوربین را دیده با جدیت داره میرقصه . این سوپری جلو خونه مون شایان را حسابی میشناسن چون گاهی که از دانشگاه میام  شایان را برمیدارم و میرم اونجا چیزی بخرم معمولا ساعت ۱۱ ، ۱۲ نیمه شب هست  که آقا تازه واسشون یک عالمه میرقصه.

آقای راننده تصمیم داره که ببرمون گردش البته اگه ولش کنن.اول نظر همه را میپرسه . بعد یک دور یک فرمونه . بعد میشینه فکر میکنه  من که گواهینامه ندارم چرا با طناب بزرگترها بیافتم تو چاه اگه آقا پلیسه منو بگیره و بزرگترها بگن که اصلا ما این آقا را نمیشناسیم اون موقع چیکار کنم بهتره از خیرش بگذرم همون  دور یک فرمونه کافی بود

جیگر مامان در یک روز سرد پاییزی .این پسر خوردنی نیست؟ خرس کوچولوی ما

گاهی فکر میکنم قلبم میتونه این حجم عشق  را تحمل کنه یعنی همه مامانها همینقدر عاشقند؟