شاهکارهای شازدمون
شازده میخوان که من در طول روز همش دستش را بگیرم و راهش ببرم وقتی ۱۰ دور ،دور خونه کوچیکمون دوتایی راه میریم و من از کمر میفتم میخوام بشینه حاضر نمیشه زانوهاش را خم کنه و بشینه و همه سعی اش را میکنه که نشینه و و قتی به زور مینشونمش گریه اش میره هوا یا هی میگه هن هن هن هن با اخم و حالت گریه وقتی داره راه میره واسه خودش اواز میخونه و میگه دَ دَ دَ دَ ارام و با اهنگ، اگه توجهش به چیزی جلب نشه قدمهاشو درست برمیداره ولی به محض اینکه چیزی را دید و توجهش جلب شد دیگه قدمهاش قاطی پاطی میشه گاهی اونقدر راه میره که دیگه پاهاش توان ندارن ولی حاضر نیست که بشینه چهار دست و پا هم که راه نمیره روروئک هم فقط واسه پنج دقیقه دوست داره تو هر حالتی باشه چه رو صندلیش چه تو روروئکش چه رو زمین فقط پنج تا ده دقیقه هست بعد از اون باید پوزیشنش عوض بشه چون آقا حوصلشون سر رفته.
شبها پیش ما میخوابه بعد از هفت ماه تلاش که تو تختش بخوابه دیدم که داره از بی خوابی لاغر و ضعیف میشه الان که بین من و بابایی میخوابه تا صبح بیدار نمیشه فقط تو خواب شیرش را میخوره جالبیش اینه که تو خواب میاد میچسبه به من و شیرش را میخوره وقتی سیر شد تند میره و میچسبه به بابایی ،بیچاره بابایی تا صبح خشک میشه از بس شایان بهش میچسبه ولی خوبیش اینه که من راحت میخوابم![]()
وقتی از دانشگاه میام زود میاد بغلم و سرش را فرو میکنه تو سینه هام و میخواد بره تو بدنم نمیدونم چیکار میخواد بکنه سرش را فشار میده که بره تو بدنم فکر کنم میخواد مطمئن باشه من هستم روزهای شنبه که بابایی از سرکار میاد هراس داره که من الان میخوام برم ولی وقتی شنبه و یکشنبه پیششم یادش میره و دوشنبه راحت میرم دانشگاه ، الان خیلی بهتر شدم چون وقتی من نیستم دو تا مردهای خونمون حسابی با هم خوش میگذرونن
مطالب بالا را دیروز نوشته بودم ولی از بس شایان اذیت کرد مجبور شدم لباسش را بپوشونم و بریم بیرون سرمای کشنده نیویورک کم کم داره شروع میشه فقط سه تا شلوار پوشونده بودمش ولی یادم رفته بود دستکشش را بکنم دستش تو طول راه هم نمیتونستم این کار را بکنم چون اگه منو میدید دیگه حاضر نمیشد تو کالسکه اش بشینه و میخواست بیاد بغلم خلاصه وقتی رسیدیم به فروشگاه شایانی ما قندیل بسته بود دستهای کوچولوش مشت شده بود و قرمز خلاصه تا یک مدت تو فروشگاه هنوز قندیلاش باز نشده بود
بعد دیدم داره اذیت میکنه یک deo dorant زیر بغل واسه خودم خریده بودم دادم دستش تا باهاش بازی کنه بعد از مدتی که نگاش کردم دیدم همه دور دهنش دودورانتی هست و با ملچ مولوچ داره میخوره
از دستش گرفتم و نگاه کردم دیدم درش کیپ کیپ هست نگو از ته اش نشتی داده بود و آقا در حال مکیدن از همونجا بود خیلی ترسیدم و رفتم به داروخانه فروشگاه و از دکترش پرسیدم اونم زنگ زد بیمارستان و بهشون گفت اونها هم گفتن اگه مقدارش کم بوده اشکال نداره خلاصه شیطون بلایی شده این پسر
دیشب هم یک پدری ازمون در اورد تا خوابید ساعت ۱:۳۰ نصف شب بالاخره خوابید من و بابایی از خواب داشتیم میمردیم صبح زود هم منو بیدار کرد واقعا نمیدونم چرا اینقدر خوابش کمه
پسری مامان بای بای کردن یاد گرفته اونروز عموش اینها داشتن میرفتن باهاش بای بای کردن شایان هم که تو بغل من بود و یک دستش پشت من با همون دستی که پشت من بود مشغول بای بای کردن شد
این حرکت دستش را وقتی که میخواد برقصه هم استفاده میکنه انگشتاشو نیمه باز نگه میداره و دستش را از مچ به چپ و راست میچرخونه
شایان داره گریه میکنه من برم
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم